با سلام ای آقا...

شبتان مهتابی...

روز میلاد شما آمد و رفت...

عرض تبریک آقا... و کمی بیتابی...

چشم عالم به دقایق نگران خواهد شد!...

کوچه ها منتظرند... دشت ها حوصله ی سبزه ندارند دگر...

پس چرا دیر آقا ؟!...

ای نفس ها به فدای کف نعلین شما!... اندکی تند قدم بردارید.....

خاک نعلین شما سرمه‌ی چشمان من است...

سال و ماهی است بدنبال شما... چشم گریان دارم...

تو کجایی آقا...!؟

نفس باد صبا در پی دیدار شما...

خسته جان است دگر...

رودها از نفس افتاده‌اند... بس پی چهره‌ی محزون شما...

همچو موجی مجنون... سر ز کف داده‌اند...

بادها؛ با صدایی نالان... "عجل الله فرج" میخوانند...

بس که سرگردانند...

تو کجایی آقا...!؟

همه پیران رفتند و جوانان همه از حسرت دیدار شما... خم به قامت دارند...

سالها می‌گذرد حادثه‌ها می‌آید...

آرزوی خبر آمدنت؛ شده تکلیف دل غم زده‌ام...

یادتان هست آقا...؟

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ...

خوب می‌دانم که غم از دل برود چون تو بیایی...

چه بگویم که فقط... غم تنهایی دردانه نرجس شده سنگینی این دل...

گرچه بین مائی... ولی ای آقا جان... تو چقدر تنهایی!!!

کی شود بازآیی ؟ ...